تبلیغات |
همچنان خواهم راند...
عروج
![]() طراحی سیاه قلم من از دخترم نگین پاییز رنگارنگ آمده بود و باغ جامه ایی الوان به تن داشت.رهگذران می آمدند و می رفتند و لذت می بردند از دیدن این همه رنگ و از شنیدن صدای خش خش برگها در زیر پایشان. برگ قصه ما اما غصه می خورد. درخت را دوست داشت. نوازش نسیم بر صورتش، بازی پرندگان بر شاخه، نور حیاتبخش آفتاب. چگونه می توانست اینها را بگذارد و بر زمین سخت جای بگیرد؟ چگونه همنشین كرمها باشد؟ تن ظریف او كجا توان ماندن در زیر پای رهگذران را داشت؟ دیگر زرد شده بود. دیگر چروكیده بود. خدایا...برگ قصه ما غصه می خورد. اما صدایی گفت: غم مخور كه این راز عروج تست. آری. در اینجا خواهی ماند فرسوده خواهی گشت و خواهی پوسید اما چون به خاك بازگردی دوباره از ریشه ها بالا خواهی رفت. دوباره سبز خواهی شد. صبور باش ای برگ كوچك... صبور باش... ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آنجا و از اینجا نیستیم ما ز بیجاییم و بیجا می رویم خوانده ایی انا الیه راجعون تا بدانی كه كجاها می رویم ساتراپ
با گذشتن از آخرین
پیچ جاده ، پارمنیون، كهنه سوار مقدونی و رئیس ستاد ارتش مقدونیه وسواران
همراهش توانستند خانه های پلا را ببینند.پارمنیون همیشه عاشق شهر پلا بود.آن خانه
های خاكستری كه از سنگهای گرانیت ساخته شده بود، پستی و بلندی كوچه ها، معبد كوچك
زئوس كه در بلندترین نقطه شهر و در مجاورت قبرستان قدیمی قرار داشت و از نظر عظمت حتی با مجسمه بزرگ آتنا درآتن هم
قابل قیاس نبود و سرانجام ارتفاعات بالای قبرستان شهركه چشم اندازی زیبا به ساحل
دریا در دوردست داشت، همگی برای پارمنیون زیبا ترین چشم اندازها بودند.هر چند در
نظر آتنی ها، پلا شهری عقب افتاده و مردم مقدونیه مردمی وحشی تلقی می شدند اما
همین مردم كشاورز كوهستان نشین با درایت و رهبری مردی چون فیلیپ مقدونی ، فرزند
امینتاس، اكنون بر كل یونان استیلا داشتندو شهر كوچك و فقیر پلا كه تا پیش از
این تنها سرمایه اش ،ذخایر ناچیز معدن زر و سیم كوه پانگئوس بود، امروز محل رفت و
آمد بسیاری از بزرگان شهرهای مختلف یونانستان بود. اما امروز دیدن
دوباره پلا آن شور و هیجان همیشگی را برای پارمنیون به ارمغان نیاورد.مقدونی خسته
با خود زمزمه كرد: ادامه مطلب
نوع مطلب :نوشته های من
سودا
صحبت شعر و غزل نیست
نوع مطلب :نوشته های من
راه
میان برق و طوفانها
نوع مطلب :نوشته های من
افسوس
افسوس یارم می رود روح و روانم می رود
نوع مطلب :نوشته های من
خورشید
خورشید می چكید آرام و بیصداهر روز هر لحظه قطره قطره بر خاك می لغزید بی آنكه ردپایی، از خود به جا گذارد و خاك ابستن هزاران خاطره بود هزار رویای شیرین هزاران یادگار از روزهای پاك كه هنوز تبر را شهوتی نبود و آتش سر حكمرانی نداشت آن روزگار خوش كه خاك امانتدار درخت بود و ریشه ها جرعه جرعه شیره جانش را می مكیدند... آنگاه خاك فارغ شد بی درد و آرام كه درد را در خود دفن كرده بود پیچیده در كفن انتظار آتش آن روز خیال دگری در سر داشت و تبر مست ز بیرحمی دیروزش بود و خاك فارغ شد: نوزادان طراوت میراث خواران سبز از ره رسیدند و قطره قطره خورشید را نوشیدند جان یافتند. زمین دید بالندگیشان را تبر دید آتش نیز. و خورشید هنوز می گریست...
نوع مطلب :نوشته های من
سكوت
شعر من تقدیم به دوست كوچكم احمد كه هجوم بیماری حنجره كوچكش را به یغما برده است:
نوع مطلب :نوشته های من
خواب با صدای وحید رزمجو
لینك دانلود آهنگ خواب با صدای برادرم وحید رزمجو: خواننده و آهنگساز: وحید رزمجو ویولون: نیما مستشیری گیتار: وحید رزمجو صدا بردار و تنظیم كننده: ؟؟! كیبورد: اردلان رامه شعر: سعید رزمجو https://rapidshare.com/files/1549199286/boghz_vahid_razmju_.mp3 او...
چه آرامشی داشت. با همسفرش در كنار ساحل آرام می یافت و خیره به نگین زیبایی كه از دریا به دست آورده بود با خود اندیشید كه تمام اینها را از دریا دارد. دریای بی منتهای آبی رنگ... كربلا
به نام خدا حسینم، معلم بزرگم. باز محرم آمد. ماه سوگواری. ماهی كه گفتند حسین (ع) را شهید كردند. گریستند. اما بر كه؟ حسین جان بگو. بگو مگر این تو نبودی كه تمام تجاوزكاران تاریخ را گردن زدی. مانده ام. مانده ام در روز عاشورا بر ظلمی كه بر تو و خاندانت روا داشتند بگریم یا برای پیروزی حق بر باطل شاد باشم.شاد!! مگر نه اینكه خداوند متعال فرمود كه پرهیزگاری ان نیست كه روی به جانب مشرق و مغرب كنید... . حال من اماده ام. اماده ام معلم بزرگوارم تا پای در راهی نهم كه در پس قرنها مرا به تو می رساند. من امده ام به ندای هل من ناصر تو پاسخ دهم. دستم را بگیر مولایم. دستم رابگیر... دو شعر از برادرم سعید
این منم تشنه لب باده مرگ تاشوم فارغ ازین رنج وعذاب که برم سربه گریبان سکوت تا برارم دل ازاین دشت سراب این منم تنها و سرگردان شب کرده ام همراز دل مهتاب را در هجوم وحشی توفان درد داده ام از کف توان و تاب را دیگر ان شور ونشاط زندگی نیست دردل نیست درچشمان من ذره ای از ان همه عشق وامید نیست دیگر در من و دنیای من خانه قلبم دگر ویران شده در عزای مرگ این ویرانه ام یاد من رابعد ازین دیگرمکن من دگر دیوانه ای اواره ام *** ادمای شهر قصه-کی میخواین بیدارشین ازخواب؟ اخه کی میخواین ببینین-خیس گونه های مهتاب؟ ادمای شهرغصه-ادمک های پوشالی بسه بی حنجره خوندن-رو یه صحنه خیالی بسه بودن ونبودن-بی هوانفس کشیدن می سوزونه تن شب رو-دست مایعنی تو و من تو کوچه های تنگ و تاریک شهر صدا فقط صدای پای مرگه تقدیر ادما تو دست باده زندگیشون قصه باد و برگه قفس دلای ما تنگ-قلعه ی دیوا بزرگه دنبال یه بچه اهو-چشمای هزارتا گرگه دست باغبون این شهر-تبر و داس جنونه سرخی برگ شقایق-جای لکه های خونه جرم ازادی تو این شهر-حتی اسم عشق گناهه اره....توی شهرظلمت-هر سپیدی رو سیاهه زندگی نیست خودمرگه-زنده بودن توی زندون ادمابیدار شین ازخواب-تن ندین به ذلت اسون توکوچه های تنگ و تاریک شهر صدا فقط صدای پای مرگه- تقدیر ادما تو دست دیوه شیشه عمر دیوا مثل سنگه
نوع مطلب :آثار دوستان
واژه های تب دار سلام سایه ها دراز می شوند و زمین ، سرد جاده ...بی انتها گام ها ؛خسته و نجیب تا تو اما، فاصله ها *** کودکانه هایم را مرور می کنم ؛ آرزوهام ساده وکوتاه وغزل های بی قافیه ای که گرفته ، طعم نام تورا آسمان کودکی ام پرستاره...ماه وچند واژه که نیست درفرهنگ کودکی ام ؛ غصه ، حسرت ، آه آفتاب عبور می کند ودوباره ، دلی گرفته درجوار سایه ات پناه... *** سایه ها دراز می شوند وزمین سرد کودکانه هایم چه دور آسمان ابری ست واژه ها تب دارند وغزل هامحزون لحظه های تلخ را مرور می کند آفتاب ، عبور می کند از تو حتی ،سایه ای هم ،نیست...
نوع مطلب :آثار دوستان
ای باد اگر زگلشن احباب بگذری ....
دوستان خوبم سلام. مدتی است كه تمام هدف من در این وبلاگ ، هموار نمودن راه نوشتن برای خودم و دوستان دیگر است تا در كنار هم بیاموزیم كه چگونه آنچه را در ذهن داریم، آن فضای مجازی و یا شاید حقیقی افكار خود را بنگاریم و در این راه دوست دارم كه دوستانم با نوشتن متنهای زیبا یاریگرم باشند. . بنویسید و اجازه دهید تا مطالبتان را در این وبلاگ به نقد بگذاریم. مطالبی را كه من می نویسم با دقت بخوانید و ایرادها را بگویید. فرصت برای تعریف و تمجید بسیار است.
نوع مطلب :كارگاه داستان نویسی
درخت...
كَیْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْیَاكُمْ ثُمَّ
یُمِیتُكُمْ ثُمَّ یُحْیِیكُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
از زمانی كه چشم به جهان گشود آبی آسمان و گرمای لذتبخش خورشید را دیده و مهربانی باغبان پیر را چشیده بود. گیاه كوچكی بود كه دنیایش بازی با نسیم و هم آوازی با نغمه های پرندگان بود و اگر نبود مراقبتهای باغبان مهربان بارها و بارها زیر چكمه های سنگین زمانه از بین می رفت. گیاه كوچك آرام و آرام بزرگ شد و تبدیل به نهالی زیبا گشت. یك روز صبح... باغبان پیر به سراغش آمد و با مهربانی گفت: امروز وقت آن رسیده تا به خانه اصلیت نقل مكان كنی. نهال كوچك ترسید. یعنی باید از این دنیای شیرینش خداحافظی می كرد؟ چه سرنوشتی انتظارش را می كشید؟چاره ای نبود. باید خود را به دست باغبان مهربان می سپرد . باغبان نهال كوچك را به زمین وسیعی برد. دشتی سرسبز با آبی كه در آن جاری بود.چه منزل زیبایی.روزگار دیگری برای نهال كوچك آغاز شده بود.شیرین و لذتبخش. روزها گذشت و نهال كوچك تبدیل به درختی پربار گردید كه دل از هر رهگذر می ربایید. درخت، شاد بود، میوه داشت بار داشت! بر داشت! زمین شادمان تر بود كه درخت داشت، سبزه داشت و آب را در خود جاری می دید و می نشست دور درخت، به تماشای رفتار آّب !! چه روزهای زیبایی و ناگاه آن روز شوم فرا رسید... صدای تبر در فضا پیچید. درخت مظلومانه می گریست و زمین فریاد می زد. آب دیوانه وار به این سو و آنسو می دوید اما چه سود؟ چگونه می توان در مقابل تقدیر ایستاد. حال زمین مانده بود و غمی جانكاه. آب دیگر حال و هوای سابق را نداشت و بی هدف در دشت می چرخید. زمین با خود اندیشید: آیا تمام آن پرباری و فروتنی درخت به پایان رسیده است؟ دلش گواهی می داد كه چنین نیست. حضوری غریب و آشنا را در درون خود حس می كرد. آب را به یاری طلبید. امیدها زنده گشت و سرانجام روزی گیاه كوچكی از دل زمین سر برآورد.زمین فریاد كشید: كیف تكفرون بالله؟ و صدایش در گوش زمان پیچید.
نوع مطلب :نوشته های من
شعر من،خطای من(سعید رزمجو)
امروز قطعه هایی از شعر برادرم سعید را برایتان می گذارم كه واقعا از خواندنش لذت بردم.متن كامل شعر را می توانید از وبلاگ ایشان با عنوان جوشش كه در بخش پیوندها نیز هست مطالعه كنید: به من هرگز نگو باید که ارام و شکیبا ونجیب و بیصدا باشم نگوباید که بنشینم بیادتو برای تو ولی ازتوجداباشم خودم انگار میفهمم خودم انگار میدانم که سهمم ازتورا دیدن زتو گفتن بیاد تو غزل گفتن فقط یک عشق رویاییست ولی چندان مخور غصه برای من که مخمورم برای من که بی دینم همین یک جرعه هم کافیست ببین صحبت سر مرگ است نه از نو زنده گشتن ها نه این مرگی که می بینی میان شهر ادم ها من از مرگ تو میگویم درون سینه تنگم همان مرگی که بردارد تورا ازقلب یک رنگم نه این مرگی که می بینی میان شهر ادم ها نه این هر روز مردنها ولی روزی اگر دیدی کسی اهسته میخواند به مردم خیره میماند... درباره وبلاگ:آرشیو:طبقه بندی:آخرین پستها:پیوندها:پیوندهای روزانه:نویسندگان:آمار وبلاگ:The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|